تبليغاتX
ملودی کلمات

ملودی کلمات

.........................................................................

انجمن حمایت از کودکان و نوجوانان توان یاب

 

نه،

هرگز شب را باور نکردند

چرا که

در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ایی

دل بسته بودند

(احمد شاملو)

 

سلام دوستای خوبم

حالتون خوبه؟

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید.

راستش عنوان همین مطلب باعث شد تا یه پست جدید بنویسم،

انجمن های از این قبیل در کشور وجود داره،اما چون آشنایی کوچیکی با این انجمن دارم دوست داشتم چند خطی در بارش توضیج بدم،

این انجمن که هدف اصلیش از اسمش مشخص هست

حمایت از یتیمان  ایدز چه بچه هایی که مبتلا هستن و چه بچه هایی که مبتلا نشدن رو بر عهده داره،و همچنین خدماتی رو هم برای بچه های توان یاب (معلول) ارائه میده.

و از اونجایی که یه انجمن خصوصی هست هزینه های مالی اون از طریق خیرین و گروه داوطلبین تامین میشه.

بد نیست ما هم بعضی اوقات خودمون رو موظف کنیم حتی در مقدارهای کم به اینجور جاها کمک کنیم،

سلامت جسم و داشتن یه زندگی راحت برای این بچه ها مستلزم کمکهای مالی و معنوی از طرف ماست.

هر چند وقت به بار هم این موسسه بازارچه های خیره از صنایع دستی و غیره ی مادران حامی سلامت برگزار میکنه که آموزش این هنرها برای مادران بچه های توان یاب هم در این موسسه از طریق معلمین دلسوزش آموزش داده میشه.

سعی میکنم خبرهای این موسسه رو در وبلاگ بنویسم.

 راه های ارتباطی دو موسسه ی توان یاب و احیا ارزش ها                                          

www.tavanyab.org

info@tavanyab.org

۶۶۹۳۵۱۲۴-۶۶۹۲۱۳۷۲-۶۶۹۳۵۵۳۳       

www.spasdi.org

info@spasdi.org

  ۶۶۹۳۵۵۳۷-۶۶۹۳۵۵۳۸-۶۶۹۰۱۰۱۰

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/20ساعت 16:44  توسط نغمه  | 

 

سلام

دیگه داریم آخرین روزهای سال ۸۸ رو میگذرونیم،

این سال هم مثل بقیه ی سال ها با تمام اتفاقات خوب وبدش داره تموم میشه.

امیدوارم در سال جدید همه به آرزوهای خوب و خیرشون برسن،

هممون همینجوری که سعی میکنیم لباسامون رو نو کنیم ،خونه تکونی کنیم و به خودمون برسیم

یه وقتی رو هم به درونمون به افکارمون به شخصیتمون اختصاص بدیم،

اگر راضی بودیم و میدونستیم که خدام بالاخره کنار میاد با این آدمیزاد دو پا که، خوش به حالمون،

ولی اگه دیدم این دل خونه تکونی میخواد ،این مغزمون بس خاک گرفته دیگه داره تار عنکبوت میزنه و تعطیل میشه،

همین امسال،همین الان خونه تکونیش کنیم که چیزی به عید نمونده،

.

.

.

همین جا سال نو رو به همه ی شما تبریک میگم،

سالی پر

 شادی

سلامتی

آرامش

و موفقیت داشته باشین

.

نمیدونم آپ بعدی کی میشه؟!؟!؟

پس یا علی تا سال خوووووووووووووووووووووووووووووب ۱۳۸۹

 


خدایا سپاسگذار تمام الطافت هستیم،

یه کم بیشتر هوامون رو داشته باش.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 20:34  توسط نغمه  | 

 

 

آقاجونم تا همیشه این دلم برات هلاکه

 

آقاجون امام  حسینم 

 

 ظهر عاشورات چه پاکه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 21:32  توسط نغمه 

پدر بزرگ

 

روزگار كودكي ام خلاصه بود

در بازي هاي بي آزار بچگي

در تمام نگاه هاي كنجكاو و بي پاسخ

در شروع هر چه نميدانستم از زندگي

تمام قلبم براي كساني بود كه دوستشان داشتم

براي  قربان صدقه رفتنشان ،براي ساده دل بودنشان...

براي دستهاي پيرشان و براي...

و تمام آرزويم اين بود تا روزي قد بكشم...

آن قدر قد بكشم كه بتوانم پشت و پناهشان باشم،

من قد كشيدم ولي...

پشت و پناهشان خدا شد،

ميدانم كه جايگاهت خيلي خوب است،

چرا كه خوبي هايت انتهايي نداشت،

هميشه صبور...

هميشه مهربان...

در جايگاه بهشتي ات اين نوه ي كوچكت را هم دعا كن.

يادت هميشه زنده است،

روحت شاد.

به امید دیدار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 0:1  توسط نغمه 

دل نوشته

 

این جا دیوانه ها فریاد میزنند...

 

و عاقلان سکوت کرده اند....

 

و من ماندم و،گم شدن در این هیاهو...

 

چه کسی می داند شاید سهم من از این دنیا

 

 قدر همین گم شدن بود؟!؟!؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 22:36  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

می دونم خسته ایی بازم . منم اینجا پریشونم

منم مثل تو سردرگم. دیگه بسه نمیتونم

نمی دونم چرا اینجا . نگاهت بد معنا شد

نمی دونم چرا حرفات . برام تردبد فردا شد

همه خلقت آدم بود . همین لحظه ی تکراری

همین احساس سردرگم . حقیقت٬ عشق و رسوایی

اگه چیزی نمیگم من . بدون اینجا منم گیرم

منم خسته شدم از من . منم مثل تو غمگینم

همه تصویرتو یک شب . من از تو قاب بوسیدم

همون لحظه به سجاده قسم ٬عشق و پرستیدم

بیا اینجا نگاهی هست . بیا تقدیرو معنا کن

بیا من که هنوز هستم٬ بیا اینجا تماشا کن

صدا گم شده باز انگار . نمیدونه نَفَس گیره

نمیدونه که این رویا . دیگه محتاج تقدیره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 9:46  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

من فقط قصه شنيدم‎ِ،از تو با يه قلب پاكي

 

از تو با يه دنبا خوبي،يه پناه و تكيه گاهي

 

ولي انگار واسه موندن،ديگه آغوشي نداري

 

نميتوني توي اين شهر،عاشقونه سر بذاري

 

به كجا كشيد زمونه،كجا رفت اون همه خوبي؟

 

سادگي اون چشارو كي ربود بي هيچ نشوني؟


هر كي از ليلي شنيده،ميبينه همش دروغه

 

مجنون قصه يه روياس واسه دل هاي ربوده

 

اين جا نه،كوهي نمونده كه بخوان فرهاد بيارن

 

اينجا آدما نمي خوان واسه دل معني بذارن

 

اينجا قصه ها شبونس،واسه عشق و آشنايي

 

حرمت دلا كجا رفت توي عصر بي وفايي؟

 

زندگي شده بهونه واسه ي نسل من و ما

 

بهونه ديگه ندران واسه من شدن،واسه ما

 

همه خسته ،همه درگير،همه به پوچي رسيدن

 

حالا كه اين جا رسيدن،از بريدنم بريدن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 1:21  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

اكنون كه در سايه ي امروز ايستاده ام ،براي فردايم دعا كن.

دعا کن براي تمامي اين فكرهاي پر فراز و نشيب.

دعا كن براي صداقتي كه گم شد.

دعا كن براي پاكي دستاني كه در غبار روزگار گل آلود شد.

و من...

هميشه منتظر دعايت مي مانم،تا اثر كند در آسمان و من.

تا دوباره به ياد بياورم گاهي بايد به آسمان نگاه كرد.

تا يادم نرود روزي جايگاهت آنجا بود .

در بالا ترين جاي آسمان،و امروز...

چه ساده دست يافتني شدي...

چه بي پروا در دست همه هستي.

خسته نشدي از اين همه دست به دست شدن؟

به كجا كشيد روزگار تو را؟

كاش يك دم ميماندي و اين بار نه براي من ،براي خودت دعا ميكردي.

من به ياد دارم بالهايت را،پر بكش تا بي كرانه هاي آسمان.

تا خدا ،تا خود خدا.

آن جا خدا برايت آينه ايي گذاشته از هستي.

تا بيبني چه كردي با جسمت؟با روحت؟با دلت؟

چه كردي با آن همه پاكي؟
وقتي به آينه نگريستي،نترس،حرف نزن،توجيح نكن.

خاموش باش،و فقط به نداي قلبت گوش بده...

ميشنوي؟!؟!؟

حتي نداي قلبت هم در اين همه هياهو گم شده.

به خودت بيا.

بگذار روزگار بازيش را با تو تمام كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 21:5  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

يادمه تو بچه گي هام همه چيز از يك نگاه شروع ميشد.

من هميشه به اطرافم زياد نگاه ميكردم.

به آدم،به هوا،به زمين...

با همين نگاه كردنا دوست پيدا كردم،دوست شدم،

اخم كردم،ترسيدم،بغض كردم،گريه كردم...

و بزرگ شدم.

قد كشيدم به اندازه ي تمام اين نگاه ها...

درس گرفتم تا تمام عمق اين لحظه ها...

و دل بستم به هرچي كه نميشد ديد.

و دل كندم از هرچي كه هر لحظه جلوي چشمام بود.

دل كندم از آدم هاي تكراري.

از روزهاي تكراري .

از حرف هاي تكراري .

دل كندم از عشق...

دل كندم از عشق؟

خدايا من راهم و پيدا كردم ،من راهم و پيدا كرده بودم...

خدايا من اومدم تو صراط مستقيمت ،بذار بمونم.

خدايا بذار بره...بره...

فقط تو ميتوني به دلش بندازي كه دل بكنه.

دل بكنه از اين همه خاكي شدن،از اين همه زميني بودن.

خدايا به من ياد دادي تورو فرياد نزنم،احساست كنم.

وقتي ميخوا باهاتت حرف بزنم به جاي آسمون به قلبم رجوع كنم.

تو هستي،تو هميشه هستي،تو هميشه بودي...

اما من...

منم هستم؟

اين منم؟
گم شدم.

گم شدم به عشق اينكه تو منو پيدام كني.

چشمام و ميبندم ،دوباره ميشمرم ،هنوز شماره ها تموم نشده من پيش توام.

پس بذار يه دل سير نگاهت كنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 23:39  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

خيلي وقته نبودم ،يه مدتيه نيستم ،دنبال خودم ميگردم ولي پيدا نميشم.

 

چه رسمي داره اين دنيا ،يه وقتي همه پناهت ميشه نوشتن.

 

يه وقتي ديگه نوشتنم بهت پناه نمي ده.

 

خدايا كمكم كن

 

تو اين مدت به اندازه ي يه دنيا احساست كردم.

 

اين حس و از من نگير.

 

همراهم باش كه بهترين ياري دهنده ايي،حالا ميفهمم چرا ميگن اگه هيچكسم نباشه خدا هميشه هست.

 

خدايا من آدمم ،از خاكم نذار بارون و توفان اين روزگار گل آلودم كنه.

 

هميشه به تو نيازمندم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 22:23  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

این جا اسمت واسه بودن ،یه دلیل عاشقونس

این جا هفتا آسمونم،واسه بودنت دیونس

این جا خاک سرخ همیشه تو هوای قدماته

وقتی اسمت میاد آقا ،دل عاشقات هلاکه

تو همه حرمت عشق و واسه بندگیت خریدی

تو همون مولای عشقی که به معشوقت رسیدی

آقای بزرگ و خوبم تو رو به لحظه ی دیدار

تو رو به سجده ی آخر ،لحظه ی خدانگهدار

تو رو به اسم بزرگت ،به من یک لحظه نظر کن

آره من خیلی کوچیکم،تو بزرگ . بدرقم کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 19:11  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

بیا این جا تو کم بودی

نفس بودی و تن بودی

نگو فصل رسیدن نیست

که این جا فصل من بودی

بیا بشنو صدایی رو

که انگار خسته، دل گیره

نگو دیگه نمیمونی

که این دل بی تو می میره

صدا رو از سکوت بشکن

بذار باور کنم هستی

اگه موندی نگن مردم

به پاهات قفل و زنجیره

من صدات و خط کشیدم

چشمات و از سر کشیدم

واسه ی بودن تا تو

رد پاتو کم کشیدم

من سکوتو به تو باختم

هر چی دارم از تو ساختم

تو که اولش نبودی

قصه ام و با تو شناختم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 0:26  توسط نغمه  | 

شعری زیبا از آقای خلیل جوادی

 

هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟

چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟

یــه  ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه

همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه

بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ

وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ

خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی

بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی

نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه

خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه

زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه

دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه

چـــرا میــخـوای رزوه شــو تغیــیر بـدی

نیـــومـــده بـــــه طفلـکی گیـــــر بـدی

جــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟

مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟

تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش

برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش

این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه

بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه

همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه

تصــــــوّ راتمـــون همـش   وا هیـــــــه

از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن

 دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن

رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی  گیـــــره

میخـواد بــره  دی . اچ . پی  ام بگیــره   --> d.h.p = دختر حاجی پولدار

یارو خودش هر کاری خـواسته  کــرده

دنبـــال دختــــــر نجیب می گـــــــرده

میخواد مث هلـــــو رسیـده بـــــــاشه

آفتـــــاب و مهتاب ام ندیـده بـــــــاشه

درسته میدون مـــــــانـــــــــورش کمه

امـــــــــــــــا اونم مثــــل خــودت آدمه

شــایـد اونم کسی رو دیده بـــــــاشه

یکی دو بــــار دلش تپیــده بــــــاشــه

این چیــــــــزا بیــن آدمــــــــا ذاتـیـــه

اون کــــه اینــــارو نداره قــــــــــاطیـه

اینجا " تی "دو نقطه مون "طــا"شـده

قــافیه مـون یه خورده " اکفــا " شده

یـه مــــو قه هـایی بـــا یــه ذرّه دقت

نقــــطه ی ضعفت میشه عین قــوّت

به خـاطـر یــه "طـــــــا " نمیگـزم لب

دوبــــــاره  مـیـرم  سـر اصل  مطلـب

دختــر  بیچـاره  کــه  شکل مـــاهــه

چیکــار کنـه کـه قلب تـو  سیـــاهـه؟

خـدا بـه اون هـر چی  قشنگی  داده

از نظــر تــــو  مــــایــه ی  فســــاده

بهش میگی از تـو خـونـه  جُم  نـخور

هــر چی بگـه  میگی  صـداتــو  بـبُر

تو خـونه اخم و  فُحش و  دادو بیــداد

تـــوی خیـابونم کـه  گشت  ارشـــاد

-------------------------------------

بـاید بری  کُلاتــــــو  قــــاضی کنی

یـه خورده  تمـرین ریــــــاضی کنی

دلت میخواد  تــــو هـر دقیـقه و رُب

هر چی میگی  اونم فقـط بگه خُب

امّا  مهمّه  خُب چـه جـــوری باشه

از ته دل بــاشه  یــا زوری  بـــاشه

خُبای کوتاه و  کشــــــــیده  داریـم

خُبای بی حال و  لهیـــــــده دارـیم

فـرق اینــــا  زمین تــا  آسمــــونـه

آدم بـــــاید  ایــن چیـزارو  بدونــــه

مثل دوتــــا ردیـف  تــوی  مثـنــوی

یه خُب باید بگی  یه خُب  بشنـوی

یه بیت خوب ، با دوتـا خُب قشنگه

یکی خُبش کـم بشه کار می لنگه

----------------------------------

تــــا پســــرا بهم نگفتن چـــــرا

یه خورده هم برم سر دختـــــرا

------------------------------

بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور

قبول شدی یه جــــای دور بــــا زور

آخر سر گــــرفتی بـــــا هـنّ و هن

لیســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن

نشستی خــونـه گل لگد می کنی

خـواستـگارای خــوبــو رد می کنی 

به خـــــــاطر اینکـه لیسـانس داری

بی خـودو بی جهت کلاس میذاری

چرا باید تو کـه لیسانسه مــــونی؟

از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـونی؟

یه نکته هم بگم که یـــــــادت نـره

لیسانس خوبه ، ولی سـواد بهتره

میگی فلانی کــه بـابــاش وزیــــره

روزی هزار دفـعه بـرات می میـــره

برای ســـرکــار که بـابــات عـوامـه

فکـرای اینـجوری خیــال خـــــامــه

آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزیــــره

مگه خُـله بیـــــاد تـــــــورو بگیــره

هرجـــا میری کلّی طلا بــاهـــاتـه

تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه

تــــــوی طــلا فــــروشیـا پلاسی

بــه این میگن آخــــر بی کلاسی

میخوای مث عروس قصّه ها شی

کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشی

هزار امیــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه

اینــا امید نیست، عُقده هـــــاتــه

شوهر بیچاره کـه کـــــــارمنــــده

چـه میدونه قیمت بنــــــز چـنــده

فـرشای شوهرت کــه زیر پـــاتـه

بعض گلیم پـــــاره ی بـــابـــــاتـه

صبر اونم یـه دفعـه ای سر میــاد

صدای آژیـــــــــر خطـر در میـــاد

وقتی ببــینه زندگیش سیـــاهــه

 

چاره ی کـــــار توی دادگــــاهــه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 16:46  توسط نغمه  | 

 

دستهایی که کمک میکنند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا میکنند.

(کوروش کبیر)

 

اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن! " ضرب المثل چینی" *

 

مردم هم مثل ميخها, وقتي جهتشان را گم کنند, تاثيرشان را از دست ميدهند و شروع به خم شدن مي کنند

 

من خودم را با خود، مقایسه می کنم چون پازل من با دیگری فرق دارد حتی با فرزندم، ، اطرافیانم و انسان های دیگر.

 شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشدi

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 17:7  توسط نغمه  | 

دل نوشته

 

 

وقتی از دلتنگی دلت به تنگ می آید

وقتی از بی خوابی شبم باهات غریبه میشه ،وقتی همه ی فریادهات تبدیل به یه سکوت مبهم میشه،وقتی یه احساس مرموز تو  وجودت رخنه میکنه،وقتی به گذشته ها فکر میکنی و میبینی همشون به خاطره تبدیل شدن،وقتی موقع اذون سجاده ی جهالتت و پهن میکنی،اون وقته که موقع حرف زدن نفسات به شماره میفته،کم میاری و ...

اون موقع بنویس،فقط بنویس،از حرف هایی که گفتن و نشنیدی،از کسایی که بودن و ندیدی،ار فرداهایی که اومدن و تو هنوزم غرق بودی،اون وقت میفهمی حتی هیچ چیز برای نوشتن هم نداری،نه ننویس فقط گوش کن به نغمه ای که تو را میخواند شاید این آخرین دلیلی بر بودنت باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 16:5  توسط نغمه  | 

کاش آن خانه ی سبز همیشه سبز میماند

 

زیبایی شعرهای سهراب  با صدایش صد چندان میشد

خیلی ها منتظر تصویر جدیدیش بودن اما یادمان نبود  همیشه خدا دلش برای آدم های خوب زودتر تنگ میشه.

قلب بزرگ و شکیبای او طاقت بیهودگی دنیا رو نداشت .

زود رفت تا به یادمون بیاره دنیا چه خبره.

رفت چون هرچی گشت دیگه خونه ی سبزی پیدا نکرد.

رفت تا همیشه در دلهایمان سبز بماند.

یادت گرامی ،روحت شاد،هنرت همیشگی،خسرو شکیبایی نازنین.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 0:2  توسط نغمه  | 

تولد حضرت فاطمه (س)

روز زن

روز مادر مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 13:26  توسط نغمه  | 

شعر

 

دلای سنگ و شیشه ای          دروغ های همیشگی

آدم های یواشکی                   پشت نقاب شیشه ای

حرف های پر سر و صدا             بدون بحث و محتوا

هر کی که از راه رسیده            شده سخن گوی خدا

آتیش شده آب خنک               خونه هامون میدون جنگ

واسه کی از پاکی میگی          همه شدن استاد بنگ

وقت قضاوت میرسه                قاضی خودش یه شاکیه

دادگاه بی حکم و دلیل            آدم توش اضافیه

نفس های سرد هوا               رو شونه های آدما

جایی واسه خوبی نذاشت      تو نسل شر، راه خدا؟

از چشامون رفته غیرت           شام آخر کرده بدعت

عاشقیمو از تو میخوام           نگو نیستش کرده هجرت

میون وسوسه و ناز                جمله ی ناب سر آغاز

یه خداحافظ میذارم                تا بره تا اوج پرواز

 

بهار ۷۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 19:37  توسط نغمه  | 

شعر

 

می رویید.

در جنگل ،‌‌خاموشی رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

در ها باز ، چشم تماشا باز ، چشم تماشاتر ،و خدا در هر ... آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت:بام نگه بالا بود.

می بویید.گل وا بود؟بوییدن بی ما بود:زیبا بود.

تنهایی ،تنها بود.

ناپیدا،پیدا بود.

((او )) آنجا،آنجا بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 21:39  توسط نغمه  | 

 

دکتر شریعتی: سرمایه های ماورایی هر دلی،حرفهایی ست که آن دل برای نگفتن دارد.

دکتر شریعتی: بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید.هرچند آنجا جز رنج وپریشانی نباشد؛اما،کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن!

 دکتر شریعتی: کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:غرور؛دروغ؛عشق. انسان با غرور میتازد؛با دروغ میبازد؛با عشق میمیرد.

 مرد بزرگ كسي است كه در سينه خود قلبي كودكانه داشته باشد – منسيوس

روح دروني خود را زيبا كنيد تا شخصيت دروني و بيروني شما يكي شود ( سقراط)

 اسرارخویش به کس مگوی زیرا سینه ای که درحفظ رازخودبه ستوه آیدازسینه دیگران نبایدانتظارامانت داشته باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 20:24  توسط نغمه  | 

 

 

آمدیم از میان راهی دور و سرزمینی غریب...

 

بار سفر بستیم و دل به دامان هستی بخشیدیم ،تا پا به عرصه ی وجود نهادیم.

 

هستی را پایانی نیست و هستی بخش را پایانی نباشد.

 

ما حقیریم و کوچک برای جاودانه شدن.

 

ما کودکیم و خرسند می چرخیم و می چرخیم ومی چرخیم... تا اینکه گم می شویم و دلتنگ.

 

او هست و همیسشه در انتظار ماست...

 

منتظرش نگذاریم.

 

گاه با کلمه ای ،گاه با جمله ای،گاه با عبادتی یادش کنیم کسی را که هستی بخش ما بود.

 

او که راه را گذاشت تا ما مقصد را پیدا کنیم.

 

افسوس که ما گم شدیم،نه از سختی راه از بیهودگیمان.

 

اما او همچنان منتظر است و متنظر میماند در جایی برای همیشه...

 

جایی که آمدیم از آن جا روزی...تو به خاطر داری؟

 

در لا به لای صندوقچه ی ذهنت هنوز می بینی روزی را که آمدی؟

 

به یاد بیاور آن را که هیچ وقت گم نمی شود.

 

راهی را که آمدی تا با خود امانتی بیاوری و بازگردی با خبرهای خوش...

 

با کوله باری پر خاطره و خوش خاطره.

 

به سوغات بدهی آنچه را که روزی به تو امانت داد.

 

چشمهایت را باز کن و ببین امروز در کوله بارت چه داری.

 

چون هر چیزی را نمی توانی به بارگاهش ببری...

 

یاد او باش که همیشه به یاد توست.

 

الهی به امید تو

 

۸۷/۱/۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 23:15  توسط نغمه  | 

بهاری نو

 

باز کن پنجره را  و بهاران را باور کن

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 2:14  توسط نغمه  | 

اعتراف

 

داشت یک ریز حرف می زد.

جلاد اما ساکت بود و به سیگارش پک های تند و تند می زد.

حتی وقتی سیگار او هم تمام شده بود باز محکوم حرف می زد جلاد خسته شده بود:

خفه میشی بزاری کارم رو بکنم؟

محکوم حتی بعد از بالا رفتن از چوبه هم داشت حرف می زد.

شاید اگر گوش به خاک بسپارم باز هم صدایش را بشنوم که دارد سیر تا پیاز همه چیز را

تعریف می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 23:31  توسط نغمه  | 

توبه

 

پیرمرد خیلی پولدار بود.

 

خیلی...همه عمرشو پول  جمع کرده بود.

 

سر هر کسی که تونسته بود کلاه گذاشته بود و زندگی خیلی ها رو از بین برده بود.

 

ولی همه ی ثروتش حتی یک لحظه نمی توانست جلوی سرطان رو بگیره.

 

از مرگ می تریسد. البته به دوزخ و این جور حرفا خیلی اعتقاد نداشت.

 

اما بازم می ترسید.

 

تصمیم گرفته بود قبل از مرگ جبران کنه.

 

بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کرد.

 

چند روز قبل از مرگ تمام داراییش رو به یک موسسه ی قرض الحسنه یا چیزی شبیه اون بخشید

 

و با وجدانی آسوده منتظر مرگ شد...

 

البته اون پیر مرد بعد از مرگ یکراست به درک رفت...

 

صاحب اون موسسه یک کلاه بردار بود که با دو برابر شدن ناگهانی ثروتش تصمیم گرفته بود

 

چند ماه زود تر فرارا کنه و اگه تنها چند روز بیشتر میموند دستگیر می شد...

 

پیر مرد با آخرین اقدامش در عرض چند دقیقه ،دو سه برابر تمام عمرش باعث بدبختی آدم ها شده بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 16:46  توسط نغمه  | 

آنچه شیطان می خواهد

 

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند.

نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.

وای!از تو چه می خواست؟

روحم را از تو چی؟

یک سکه برای تلفن کردن به خانه.

خب می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم؟

آره می خوام . اما نمی تونم.حالا دیگه پول ندارم.

عیبی نداره من یک عالمه پول دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 19:57  توسط نغمه  | 

قتل نزدیک

 

شب بود و باران طوری دم اسبی می بارید که حتی نور چراغ اتومبیل هم نمیتوانست

 

بیشتر از دو متر جلوتر را نشان دهد.

 

بازپرس همان طور که رانندگی میکرد آهی کشید و گفت:هشت زخم کاری...

 

هشت جنازه!

 

طرف خیلی حرفه ای است و کارش را دقیق و بی نقص انجام داده.

 

جوان جرم شناس پیپش را روشن کرد و پرسید:سر نخ یا مدرکی  چیزی هم گیر آوردین؟

 

بازپرس خندید و گفت:بله ریز اندام .چپ دست. عینکی و عاشق بهتوون.

 

جوان جرم شناس به آرامی گفت :پاتوقش را می شناسم...

 

باز پرس روی ترمز کوبید و گفت :کجاست؟

جرم شناس جوان ضامن چاقو را زد و گفت:همین جا!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 19:31  توسط نغمه  | 

کارآموز

 

وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده ی اول ستاره ی نمایش افتاد و مرد

 

کارگردان گفت:نمایش باید اجرا شود.

 

امشب به جای بازیگر کارآموز ستاره ی نمایش باید نقش نعش را بازی کند.

 

بازیگر کارآموز به سرعت تغیر لباس داد.

 

اجرای او عالی بود.

 

ستاره ی نمایش آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد.

 

بازیگر کارآموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پرشور

 

سرنگی را که در جیب داشت ...لمس کرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 18:18  توسط نغمه  | 

کتیبه

 

 

شیر پنجه اش را نشان داد و گفت:این کتیبه ی قدرت است.

 

مار همان  لحظه از دام پوست کهنه اش خارج شد و پاسخ داد:

 

این کتیبه ی جاودانگی است.

 

پوست شیر کف اتاق پهن بود و پوست مار روی دیوار.

 

شکارچی پیر روی صندلی راحتی به گفت و گوی آن دو می خندید

 

و کسی در اتاق نبود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 14:58  توسط نغمه  | 

آرامش

 

مرد با صدای الله اکبر از خانه بیرون آمد.

 

سرش را به دیوار میکوبید و فریاد می زد:بچه ها فرار کنید!خمپاره زدند نایستید.

 

زخمی ها کمک می خواهند الله اکبر!حاجی!کمک می خواهیم.

 

در آن سوی دیوارها یکی گفت:باز این دیوانه شروع کرد:من نمی دانم این دکتر ها چه کار میکنند؟

 

دیگری گفت:آه ممکن است بچه بیدار شود. این دیوانه آرامش را از ما سلب کرده است ودر جلوی یک در

 

زنی با چشمان گریان به شوهرش که ذره ذره میسوخت و می شکست  نگاه می کرد و به یاد آن روز ها

 

می افتاد که او با شتاب به سوی جبهه می رفت و می گفت: این مردم آرامش می خواهند و وظیفه ی

 

ماست که این آرامش را بیاوریم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 17:34  توسط نغمه  | 

داستانی که هرگز خوانده نشد

 

قلمش را روی کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد.

کلمات همچون رگبار به ذهن نویسنده باریدند و او با اشتیاق آن ها را به روی کاغذ می آورد.

ساعت ها از نیمه شب گذشته بود و نویسنده همچنان می نوشت.

صفحات یکی پس از دیگری نوشته می شد و داستانی در حال پدید آمدن بود.

نویسنده خسته شده بود. چشمانش را خواب فرا گرفت.توان مقاومت نداشت.

شمع به انتها رسیده بود و اتاق رو به تاریکی می رفت.

نویسنده در خواب عمیقی فرو رفت.

آتش شمع در یک چشم به هم زدن  تمام داستان را فرا گرفت و اتاق در آتش داستان سوخت

و قلم نویسنده در آتش.

از آن پس نویسنده هیچ داستانی ننوشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 13:18  توسط نغمه  |